حـــبه قـنــد
X
تاريخ : چهارشنبه 19 خرداد 1395 | 11:56 | نویسنده : مامان حبه قند

دختر نازم گل بهاری من عزیز دردونه ی من تولدت مبارک.

دوساله شدی دوسال از عاشقی های من و تو گذشت کنار هم بودن ها همدیگر رو بوییدن ها شادیها و خوشحالی ها تجربه های جدید و دوست داشتنی. عزیز تر از جانم مامانی فدای چشمای تیله ایت بره تولدت مبارک.

با تو پر شدم از دنیا دنیا حسهای خوب ،خدا رو شکر که با وجودت هستی دوباره ای به خونه ما بخشیدی.

هنوز دلم از اون روز شاد و عرفانی قنج میره . از دیدن روی ماه تو و از در آغوش گرفتن تو گل خوشبوی مامانی.

از چند وقت قبل تصمیم گرفتم که تم تولدت رو خودم درست کنم با وجود سرکار رفتن به کندی پیش می رفت اما مهم این بود که تو با من همکاری کردی و اصلا دست به وسایل نزدی جز مواقعی که عاشق ربانها شدی و همشو پخش و پلا کردی. اما خوب برات جالب و می دیدی مامانی خیلی مشغوله و داره کارهای جشن تو رو انجام میده .

روز تولدت من و بابایی مرخصی گرفتیم و یه جشن خودمونی با حضور خاله ها و مادربزرگ برگزار کردیم که خیلی هم خوش گذشت . با اینکه تولدت جمع و جور بود اما دوست داشتم که تم تولد داشته باشی و اون هم زیبا باشه واسه همین تم تولد تاج صورتی طلایی درست کردم برات.

تو شده بودی شاه دخت pink &gold و خیلی زیبا شده بود با دامن تور توری و زیبا.

خاله ها و ما واست پول جمع کردیم و یه ماشین شارژی فول امکانات خریدیم و کلی هم از داشتنش ذوق میکنی و به وجد میای . البته چون خونه خودمون کوچیکه واسه این ماشینو گذاشتیمش خونه مامان زهره و اونجا بازی میکنی و گاهی عصرها هم میبرمت پارک و تو پارک بازی میکنی.

عزیز دل مامانی آرزو دارم بهترینها توی زندگیت واست اتفاق بیفته خداوند سلامتی بهت بده و شاد زندگی کنی. دوستت دارم.

بریم سراغ عکسای تولد

و این هم کادوی تولد نیروانا جونی

 





[موضوع : جشن]
تاريخ : جمعه 7 خرداد 1395 | 13:20 | نویسنده : مامان حبه قند

دختر ما هم چند روز بیشتر به دو سالگیت نمونده عزیز مامانی دیگه تلاشت رو داری میکنی که کلی کلمه جدید یاد بگیری. الان کلمه های جدیدی که میگی ماشی ( ماشین)  چی ش( چی شد)  انو ( عمو) مایی( ماهی)  مایو و از دو کلمه ای ها سلام بابایی سلام مینا سلام مامانی بیم د د. مینا نیس انو نیست مینا بَف.  قربونت برم خواب شبت خیلی بده بیدار میشی اونوری میخوابی میخوام مرتبت کنم جیغ میزنی و کلا هنوز سر خوابت مشکل دارم. شبا هم که میخوای بخوابی همش شیطونی میکنی با اینکه خوابت میاد اما باید به زور متوسل شد که اصلا این کار رو دوست ندارم.

خیلی بلدی خودتو تو دل همه جا کنی کلا نی نی تو دل برو هستی. دیروز ترم سوم شنا تموم شد و خدا رو شکر که وارد بودی و تونستی شنا کنی. 

عزیز مامان دختر مهربونم عاشق لحظه هایی هستم که لبامو میبوسی که میچسبی به من که مهربونی میکنی.

عزیزم عاشق چایی هستی و میگی چای روزی ده دفعه دد میخوای از وسایل بازی پارک بیشتر سرسره دوست داری. آویزون همه میشی که ببرت پارک. 

خدا شکر میکنم که سالم هستی و عاشقانه دوستت دارم.

(سالگرد ازدواج مامانی و بابایی)

از این کارها هم بلدی





[موضوع : 21 تا 24 ماهگی]
تاريخ : سه شنبه 21 ارديبهشت 1395 | 12:27 | نویسنده : مامان حبه قند

مامانی جونم اصلا باورم نمیشه که تو یار دیرین و مهربونتو گذاشتی کنار . یعنی اینهمه وابستگی برام عجیب بود که خیلی عادی ازش بگذری . و خدا رو شکر این مورد هم تموم شد. سه شنبه 14 اردیبهشت از سرکار اومدم و شما دور پستونکتو جویده بودی و میلت نبود که بخوریش خوب با خودم فکر کردم الان اگه پستونک جدید بهت بدم باز میشه همون آش و همون کاسه . قرار بود از اول خرداد پستونک رو ازت بگیرم که واسه تولد دوسالگیت و آتلیه تو دهنت نباشه و مدام بی قراریشو نکنی. خوب دیدم 15 روز زودتر خیلی تفاوتی نداره و به همین خاطر مدام می اومدی و به من می گفتی بشو (یعنی بشور) فکر میکردی با شستن پستونکت درست میشه و بهانه گرفتی که میخواهیش و من بهت گفتم اونجاست برو بخور و توخودتو رو زمین غلت میدادی و گریه میکردی تا آخر شب که مدام گفتی و من بهت گفتم ممه اه اه اه و  تو هم مثه ممه تکرار کردی ولی موقع خواب راحت خوابیدی و ساعت 3.5 نیمه شب بیدار شدی و به من گفتی به به ممه بهت گفتم ممه اه اه اه و برات سرلاک درست کردم اما دو قاشق بیشتر نخوردی و دلت بازی میخواست و یا یه چیزی که حواست پرت بشه و سرگرم بشی خلاصه که تا نزدیک 5 بیدار بودی و از اون ور وقتی آوردمت خونه مامان زهره پستونک خراب رو بالای سرت گذاشتم و صبح موقع سرکار رفتن من بیدار شدی  خلاصه که مامان زهره گفت که پستونک رو دستت گرفتی اما نخوردیش اما نزدیک ظهر توخواب تو دهنت گذاشته بودی .

دیگه پستونک رو ازت قایم کردم اما هر وقت گفتی گفتم اه اه اه. طبق عادت هایی که داشتی پستونک رو میخواستی مثلا همیشه بعد از حمام میخوردیش و بعد از حمام از من خواستیش.

خلاصه که امروز میشه یک هفته نخوردیش درسته خواب شبهات دچار اختلال شده و زیاد بیدار میشی و چرخ میزنی اون ور میخوابی اما خدا رو شکر خیلی خوبه.

خیلی نگران این مسئله بودم که این ختم به خیر شد.

دو کلمه ای میگی مثل بیم دَ دَ بابایی سلام اسم خاله ها رو میگی میا(مینا ) بتی (مهدیه ) مژی ( مژی ) کلا خدا رو شکر مهارتهات زیاد شده. جدیدا زیاد جیغ میزنی و یا موقعی که چیزی رونخوای تو بغل ما هستی چنگ میزنی به صورت که خیلی بده.

ارادت خاص نسبت به پیشی پا برجاست . و جوجو رو میگی که جیک جیک میکنه اما وقتی میگیم پیشی چی میگه اونم میگی جیک جیک در حالی که به تنهایی میدونی میو میو میکنه.

عاشق تیتراژ سریال شهرزاد هستی با اینکه اصلا موبایل دستت نمیدم اما وقتی خونه خاله باشی با آیپد نگاه میکنی و فیلمای کودکیتو میبینی و خودت پلی میکنی.فیلما رو اما خدا رو شکر به مرحله مرضی نرفته و از بازی و این چیزا خبری نیست.

عاش خاله مینا هستی یعنی اگه باشه همش تو اتاقش هستی و اصلا به من توجهی نداری. وقتی که صدا میکنی میگی ماماشه باباشه میناشه. اما تنها وقتی صدام میکنی میگی مامان.

خونه بابابزرگ همش میگی ببرن شما رو جلو پنجره تا پیشی ببینی.

دیگه اینکه با هر کی بره حموم میری حموم . کلا دختر سازگاری هستی.

دوستت دارم یه دنیا عروسک ناز من.





[موضوع : 21 تا 24 ماهگی]
تاريخ : سه شنبه 3 فروردين 1395 | 1:27 | نویسنده : مامان حبه قند

امروز دقیقا سه.روزه پاکی. یعنی دیگه ممه نمیخوری. چند وقتی بود که.میخواستم کم.کنم ممه.خوردنتو اما تو تا حوصله ات سر میرفت می اومدی سراغش و ممه میخواستی. و دیگه باید کم میشد با مشاورت صحبت کردم که هیچ مدلی کم نمیکنه و اون استفاده از صبر زرد رو پیشنهاد کرد و دیگه مجبور شدم که داروی تلخک رو از داروخانه بخرم اما یک هفته ای بود که این دست و اون دست میکردم. هر چند مامان زهره پادرمیانی کرد که دوماه دیگه بهش بده اما تعطیلات نوروزی زمان خوبی بود که اگه تو بهانه بگیری پیشت باشم.

بالاخره روز 28 اسفند دارورو زدم به سینه ام وشما اومدی و میک زدی بعد سرفه کردی و بهت گفتم ممه اه اه اه و بردمت بهت آب دادم و تو دوباره اومدی سراغش و دوباره بهت گفتم ممه اه اه اه و بهت آب دادم و تا شب دو بار دیگه خواستی. میومدی رو پام نشستی و به من گفتی ممه اه اه اه. وقتی تلخی ممه رو خوردی بعدش که آب خوردی رفتی پشت پنجره و بلند گفتی پیشی و بعد یه سری کلمات نامفهوم با صدای بلند گفتی فکر کنم شکایت منو پیش پیشی کردی.

خیلی دلم آتیش گرفت تو این کارا رو میکردی و من یواشکی اشک میریختم.

فرداش هم اومدی و ممه خواستی و بازم تلخک زدم . اما تو انگار تسلیم نمیشی هنوز میای رو پام میشینی و میگی بزنم بالا و سرتو میذاری روش یا کنارشو بوس میکنی.

بمیرم واست هنوز بعد از سه روز بازم میای و ممه میخوای.

کلمه های زیادتری یاد گرفتی با حالتکشدار سلام میکنی به آب میگی آ به شیر میگی شی. به شایان میگی شایا.

عکسهای عید و تعطیلات

از اون دخترایی که یکسره تلفن و موبابل دستت هست.

خدا رو شکر پروژه ممه هم یه خیر و خوشی تموم شد.

دوستت دارم عزیز دلم.

 





[موضوع : 21 تا 24 ماهگی]
تاريخ : چهارشنبه 19 اسفند 1394 | 10:36 | نویسنده : مامان حبه قند

نیرواناجونم عزیز مامان کارهای جدیدت کلی منو به وجد میاره. عزیز دلم ی کاری میکنی و اونم اینه که تلفن و یا موبایلو برمیداری و میذاری در گوشت الکی میخندی و شروع میکنی به صحبت کردن جالبه که راه میری حرف میزنی از این اتاق به اون اتاق. گاهی هم میذاری رو گوشت و دستتو برمیداری و.می چسبونی به گوشت مثل اینکه دستت به چیزی بند باشه. عزیز دلم دیگه یواش یواش میخوام از شیر بگیرمت با مشاورت هم صحبت کردم و گفت کمش کن اما متاسفانه هر وقت میشینم رو کاناپه تو میای و میزنی لباسمو بالا و میخوای. چند روز پیش بهت گفتم بسه دیگه بسه چقدر ممه میخوری.تو هم گفتی بسه. بسه و خندیدی.

حالا به مشاورت گفتم و اون گفت داروی تلخک بزنم اما من مرددم واسه اینکه شما صدمه روحی نخوری.گاهی سلام میکنی و میگی سلام و کمک مامانی میکنی ولی همچنان لباسات رو میریزی از کشوها بیرون.  

غذاهای سوپی رو بیشتر دوست داری ولی از غذاهایی مثه ماکارونی عدس پلو و رشته پلو بیشتر خوشت میاد.

مهربون و دوست داشتنی هستی. خونه مامان زهره هرکی آیفون رو میزنه میگه باباییه.وقتی که منم سرکار هستم هر کی.تلفن میزنه میگی مامانیه.

عاشق این هستی که بری رومبلا و چراغا رو روشن کنی گاهی هم میری روی دسته ی مبل.و این خیلی خطرناکه.  هنوز فرصت نکردم که ببرمت واسه چکاب بیست و یک ماهگی بزودی زود میبرمت. عشق مهربون وقتی خونه مامان زهره هستی چادرشو بهش میدی کلاه خودتم بهش میدی و میگی بیشی یعنی ببر تو رو جلو پنجره و پیشی ببینی.به همه حیوونا میگی بیشی مثلا خرس داریم میگی بیشی و یا قبلنا به جوجو ها میگفتی جیک جیک اما الان میگی بیشی.

پیش بسوی دَ دَ

وقتی لباستو در میارم فرار می کنی.

آخرین جلسه  کارگاه مادر و کودک و آموزش هفت سین و عکس دسته جمعی.

خوشگل خوشگلا

اسباب بازیتو گذاشتی تو ماشین لباسشویی

آخه این مدل نشستنه

موقع خونه تکونی یه مقنعه جانماز یافتم و شما رو این شکلی کردم.

آخرین روزاهای اسفند و یه صورت پف کرده





[موضوع : 21 تا 24 ماهگی]
تاريخ : سه شنبه 11 اسفند 1394 | 22:29 | نویسنده : مامان حبه قند

نیرواناجونم عشق مامانی 

امروز بیست و یک ماهه شدی یه دختر باهوش هستی که روز به روز کارای جدید یادمیگیری واقعا نمیدونم از کدوم کارات نوشتم اما خیلی از پیشی خوشت میاد و بهش میگی بیشی

کارای جدیدت اینه که  غذا روفوت میکنی. بوس میفرستی. حرکات انیمشین انگلیسی mother goose club رو انجام میدی و بابایی باهات میخونه.

خدا رو شکر مدل خوابیدن شبت خیلی بهتر شده یعنی اینکه دوباره میای کنارم میخوابی ومیچسبی به من و لالا میکنی اما همچنان چنددفعه تا صبح از خواب بیدار میشی.وابسته پستونکی و عادت به خوردن ممه ترک نمیشه هر چی دارم کم میکنم اما وقتی بیکار میشی گیر میدی بهش تصمیم دارم تا عید ترکت بدم .

چند روز پیش واسه خرید کفش رفته بودم سپهسالار که اونجا از این سگایی که  هاپ هاپ میکنه و عروسکه دیدی همیشه میگفتم این چیه مردم واسه بچه شون میخرن بعد بهت گفتم نیروانا این چیه گفتی بیشی.بعدش رفتیم و برگشتیم دوباره نگاهش کردی و اومدی سمتشو بغلش کردی حتی میخواستم برات یه کرم رنگشو بردارم و اونو دادم دستت اما انداختیش و همین صورتی بد رنگه رو خواستی.   

عزیز دلم خیلی وابسته مامان بزرگ و بابا بزرگ شدی و دوستشون داری عصرا که میخواهیم بریم خونه باهاشون بای بای میکنی و بوس میفرستی.

تلفن دستت میگیری و تو خونه راه میری و بلند بلند حرف میزنی.عاشق توت خشک هستی.و کلا عشق خوراکیای شور هستی مثل خیارشور کشک. آش رشته با کشک زیاد..

هزار ماشاله یادگرفتی و تندتنداز پله ها بالا میری ولی دستاتو نمیگیری به نرده و خطرناکه ی پله که اینطوری میری بعددستاتو میذاری رو زمین و میری بالا.

کلاسهای مادروکودک و استخر ادامه داره ترم سه استخر هم شروع شده و کلی از  آب لذت میبری و آب بازی میکنی.

چندوقت پیش داشتم برفک های فریزر رو آب میکردم بابا هم با شما بازی میکرد  که نیای تو آشپزخونه اما یک دفعه اومدی و دستمال برداشتی و آبای کف زمین رو  دستمال کردی بعدش هم غلت زدی تو آبا.

 هر لباس جدیدی که میپوشی سریع میری جلو آیینه خودتو نگاه میکنی و با خودت حرف میزنی و لذت میبری. 

چند روز پیش ازخواب بیدار شدی موهاتو زدم کنار و خودت رفتی این ور و اون وررو نگاه کردی و بعذ کش سرتو برداشتی دادی به من که موهاتو ببندم.

سفره جمع میکنی لیوان میذاری تو سینی آروم این ور و اون ور میری.روزی چنددفعه کمداتو میریزی بیرون و بهت میگم مامانی جمع کن و تو همشو همینطوری میریزی توش. حالا چند تا از کشوها رو چسب زدم.

وقتی پی پی میکنی خودت میگی اه اه اه.

جدیدا نمیذاری ازت عکس بگیریم و.پشتتو میکنی و داد میزنی و حالت گریه میگیری.عاشق  سلفی گرفتن هستی.

تو این هفته باید چکاب 21 ماهگی ببرمت.

 

میایی دست من و بابایی رو میگیری و میبری تو اتاقت جلو ویترین که ازش  اسباب بازی انتخاب کنی. 

خیلی ماهی و مهربون. 

میری جلو بخاری و دلتو میزنی به بخاری!!!

دیدی رو میز ناهار خوری پستونکت هست از صندلی بالا رفتی و پستونک رو برداشتی

نازنین مامانی

بازم فراری از عکس

یه دختر ماه

مهربون من خیلی خواستنی هستی.

 

 





[موضوع : 21 تا 24 ماهگی]
تاريخ : شنبه 17 بهمن 1394 | 11:09 | نویسنده : مامان حبه قند

عزیز دل مامانی، فدای چشمای تیله ایت بشم من نمیدونم چرا دو ماهه خاطراتت رو ننوشتم . بعد از واکسن 18 ماهگی و اتفاقاتی که ممکنه یادم رفته باشه الان شما 20 ماهه شدی و با یک عالمه کارهای جدید اما من هنوز ننوشتم. خدا کنه یادم بمونه و بنویسم .

عزیز دلم بعد از تموم شدن واکسن و همه دردسرهاش که شما پشت سر گذاشتی روزانه های ما شکل عادیشو گرفت .

روز به روز مهارت شما بیشتر میشه. در کلاس شنا مهارتهای خوبی رو بدست آوردی روز 15 بهمن آخرین جلسه از ترم دوم شنای مادر و کودک نیروانا بود . خدا رو شکر خیلی وارد شدی و جز زیباترین اتفاقات زندگیت هست. با اینکه تو ماشین خواب هستی و همینطور خوابالو میارومت استخر اما تا آب رو میبینی میپری تو آب و کلی میچرخی و  ذوق میکنی با اینکه خیلی کوچیکی و نمیتونی تمام حرفای خانم مربی رو اجرا کنی اما میتونی هر دفعه مهارت بهتری کسب کنی . به پشت روی آب می خوابی و پا میزنی و کلی ذوق میکنی البته این کارت کاملا به اختیار خودت هست و اگه من بهت بگم ممکنه انجام ندی . وقتی میری تو استخر همه به تو نگاه میکنن و بهت میگم آخی چه فرشته ی کوچولویی عزیزم تو کوچولوترین  شاگرد کلاس هستی .

خوب خدا رو شکر بخاطر داشتنت.

دایره لغاتت خیلی زیاد شده که ممکنه بعضیاشونو من تکراری بنویسم.باباجی ( بابا جون) مامانم ( مامان) بسه ( بسه ) مسی ( مرسی ) بیشی ( پیشی) سده ( سرده ) جیزَه ( جیزه) بشی( بشین ) بابَ( آبه ) بــــَه بــــَه( به به )بای بای ( بای بای ) مینو مینو ( میو میو) جیک جیک ( جیک جیک ) بیشی بیا . بابا نیس و خیلی چیزا که الان تو ذهنم نیست اگه یادم موند مینویسم.

خیلی شیرین زبونی مثه خودت صداتم ظریفه . دل همه رو بردی اما خیلی خود رای شدی. قهر میکنی و غلت میزنی رو زمین. به همه جا دست میزنی و همچنان خواب شبها با مشکل هست چند وقتی هست که سعی میکنیم بعد از ظهر نخوابونیمت که شب بخوابی اما یا عصر موقع رفتن خونه مامان زهره تو ماشین میخوابی و یا بعضی وئقتا خوابت میگیره جلو تی وی که ما باید تا ساعت 2 شب بیدار بمونیم.

جدیدا دست ما رو میگیری و میبری اونجایی که تقاضا داری مثلا جلو ویترین تو اتاقت که اسباب بازی مورد نظرتو برداری . و هچنانم عاشق تایید بابایی هستی از حموم که میای سشوار بعد خودت رو جلوی آیینه می بینی و کلی میخندی و بلند میگی بابا که باباجون بیاد و به تو بگه چقدر خوشگل شدی و چقدر قشنگ شدی.

جدیدا حالت خشم رو در تو دیدم نمیدونم نکن بکن ما زیاد شده و یا تو خیلی خود رای شدی به چیزی که دست میزنی ازت میگیرم بهت میگیم نکن مثلا تو هم ادای ما رو درمیاری و پستونکتو پرت می کنی . و یا به ما میگی اِه

خیلی بده و دوست ندارم این حالت رو به بابایی گفتم کار اشتباه که کرد با هم تصمیم بگیریم که فقط بهت اخم کنیم. به غیر از ناز کردن که همراهش خودت هم میگی ناسی لبهامون رو هم میبوسی قدیما فقط مامان زهره رو میبوسیدی الان مامانی و بابایی هم میبوسی.

کاملا کارهات عاقلانه اس مثلا دیشب تمام لباسای تو کمد رو داشتی میریختی بیرون تو داشتی مسواک میزدی بهت گفتم مامانی  اینا رو چرا ریختی بیا بذار توی کشو و تو چند لباس رو انداختی تو کشو.

به شدت به من وابسته شدی چون صبحها سرکار میذارمت و میرم هراس نبودن من رو داری البته با مشاورت که صحبت کردم به صورت مرضی نیست اما خوب مثلا چند روز پیش من تو اتاق خواب رفتم و تو توی هال بودی با بابایی یک دفعه گفتی مامانی مامانی و دیدم رفتی تو جایی که لباسشویی و ظرفشویی هست .و ببینی من کجام صدات کردم مامانی من اینجام و منو بغل کردی.

عاشق بازی و دَدَ هستی و گاهی حاضر نیستی سوار ماشین بشی و میخوای پیاده روی کنی مامانی بهار بشه میریم بیرون و حسابی خوش میگذرونیم.

آبمیوه طبیعی نمیخوری اما آبمیوه پاکتی بهت دادم با نی خوردی . خیلی خوشحال شدم که با نی خوردن رو داری یاد میگیری.

تجربه یاد داده هر چیزی که دوست داشته باشی باید بهت یاد داد و اصلا نباید واست اصرار به کاری کرد.

کار با گواش رو انجام میدیم و در آخر منجر به رنگی شدن لبهای نیروانا خانم میشه.

عاشق سرزمین عجایب و شهربازی سرپوشیده هستی. یک احساس خاصی بهت دست میده که نگو و نپرس.

اما در کلاس خلاقیت یکم زیادی غریبگی میکنی مخصوصا از وقتی که کلاست عوض شد و اومدیم کلاس بالایی.

شعرهای mother gose club رو خیلی دوست داری و برات میذاریم و با بابایی همراهت میخونیم.

وقتی لباس جدید تنت میکنی و لباس زیبا خودت رو میری جلو آیینه نگاه میکنی و دلتو میدی جلو کلی ذوق میکنی .

دستمال برمیداری رو میز و زمین رو دستمال میکنی . خونه ی خودمون رو میشناسی و خونه مامان زهره رو میشناسی و ماشین خودمون رو میشناسی و تا میبینی میگی بابا جی.

دوست نداری ازت عکس بگیرم.

چشمات شاه بیت غزل زندگیمه

چه دختر ملوسی

وقتی همه جوره ماهییی

هنوزم عاشق این بازی هستی

جوجه کوچولو پیشی نخوره شما رو

داره میره خونه خاله

شب یلدا

merry christmas

نیروانا ملوسکم عاشقانه دوست دارم.محبت





[موضوع : 18 تا 21 ماهگی]
تاريخ : پنجشنبه 12 آذر 1394 | 3:51 | نویسنده : مامان حبه قند

امان از واکسن 18 ماهگی که چند وقته استرسشو دارم و مثل کسی که کنکور میخواد بده دلهره و دلشوره دارم خوب خیلی ها میگن که خیلی سخته و نی نی نمیتونه راه بره. اما خوب خیلی ها هم گفتن که به دستش زدن و مشکل راه رفتن نداره و منم تصمیم گرفتم مرکز بهداشت که میرم بهشون بگم که به دستت بزنه.

یک روز قبل از واکسنت از دکتر وقت گرفتم که ببرمت اما بعدش منشی تماس گرفت که خیلی شلوغه و بذار یه روز دیگه بیا و چون اون روز باید تو رو میبردیم کلاس خلاقیت واسه همین قبول کردم یک روز دیگه ببرمت.

همون روز هم خریدات از کره رسید و خاله مهری بازم زحمت فراوون کشیده بود سه دست شال و کلاه و دستکش و جوراب زمستونی و ماسک و چسب زخم نی نی گونه و نیم بوت خوشگل و جوراب شلواری و بازم شربت تایلونول و ...

خلاصه اینکه نیم بوت رو پات کردم وچنان ذوقی کردی که نگو اصلا دوست نداشتی در بیاریشون اما جدیدا خیلی لباس دوست داری وقتی لباس تنت میکنم بهت میگم چه لباس قشنگی لباستو نگاه می کنی و دست می شکی بهش.

خلاصه اینکه خیلی بلا شدی.

مثلا وقتی جوراب پات نباشه و راه بری و یه آشغال کوچولو بچسبه به پات سریع مینشینی و پاتونگاه میکنی و سعی میکنی اون آشغال رو جدا کنی از پات.یا به من میگی که جدا کنم.

اونروز که موعد واکسنت بود من مرخصی گرفتم و قرار شد بابایی دیرتر بره اداره/و رفتیم اونجا و قدت 83 بود وزنت 10800 و اول واکسن رو به دستت زدن و بعد به پات که ضعف زدی از گریه ودلم کباب شد مامانی. خیلی هق هق کردی اومدیم تو ماشین بهت ممه دادم و اومدیم خونه یه خورده بازی کردی و بعد خوابوندمت و دو ساعت بعد با گریه و ضعف بیدار شدی و من به دوباره استامینوفن دادم اما اصلا نمی تونستی پاتو تکون بدی و همش نحسی و بی قراری میکردی و من بالش گذاشتم زیر سرت و کارتون برات گذاشتم اما هی بیقراری میکردی و بالاخره رختهواب انداختم واست و خوابیدی اونجا و بالش گذاشتم زیر پات. مامان زهره اومد عیادتت و شما که حتی دیدن تی وی رو ایستاده انجام میدی خوابیده بودی.

بابایی اومد و ذوق کردی و بعدش من میخواستم ببرم بشورمت بهت گفتم مامانی بریم دستشوی و شما با کمک من بلند شدی و من دستتو گرفته بودم و لنگون لنگون رفتی به سمت دستشویی.

عزیزمی مامان.

و چهار دست و پا راه رفتی و خاله مژگانم اومد دیدنت و واست یه اسباب بازی آورد. و شما ذوق اونو داشتی بعد دوباره دردت شورع شد و تب شورع شد و بی قراری ها و اصلا نمیشد شما رو بلند کرد و گذاشت رو پام که شیر بهت بدم. دلم خیلی واست سوخت.

شب بی حرکت خوابیدی و تو تب می سوختی برات شیاف گذاشتم که اصلا اثری نداشت و همون استامینوفن خارجی بهتر بود.

تا صبح گذروندیم و ظهر که بیدار شدی تونستی اول چهار دست و پا راه بری بعد لنگ لنگان و بعد تو نشستن مشکل داشتی دیگه تبت قطع شده بود و خدا رو شکر تموم شد و تو حالت خوب شد.

دیگه بازی کردی و اون روز بردمت حموم که بیماری از تنت در بیاد و سرحال بشی.

عزیزکم واکسن هات تموم شد رفتن مدرسه ات. خیلی استرس بدیه این واکسن ها و امیدوارم که همه نی نی ها به خوبی طی کنن این دوره رو.

از نیم بوت ها بگم که هی میای به من نشون میدی و میگی پات کنم. مامانی خیلی قرتی هستی.

 

یه کار جالب که انجام دادی بهگفتم صبحانه تو بخور برین استخرو تو رفتی مایو من و خودتو آوردی. بعد مایو منو دادی به من.

عزیز دلمی

عزیز دلم جشنی نگرفتم چون اربعین بود اما 18 ماهگیت مبارک.

نیروانا خانم ما

دم بریده

کلاس خلاقیت

یه بسته واسمون اومده

و در آخر نیروانای پارسال و نیروانای امسال





[موضوع : 15 تا 18 ماهگی]
تاريخ : پنجشنبه 28 آبان 1394 | 3:19 | نویسنده : مامان حبه قند

 

پرنسس من عزیز دل مامانی روی ماهتو میبوسم.

ترم اول کلاس شنا و خلاقیتت تموم شد و خدا رو شکر خیلی مهارتهای زیادی تو شنا بدست آوردی.جلسه آخر شنا شما رفتی تو قسمت عمیق و خاله مریم ازت فیلم و عکس گرفت . البته خیلی اون روز تمرکز نداشتی و زیاد نخندیدی توی عکسا.

کلاس خلاقیتت هم تموم شد و شروع ترم جدید با خاله آناهیتا و حالا دیگه بیشتر موقع ورزش و تمرین شعر فعالیت میکنی و خیلی ماهری.

از این بگم که عاشق کفش پوشیدن و راه رفتنی و دوست داری به تنهایی بدوی . و ممکنه تعادلت بهم بخوره و بیفتی و یک دفعه بابا بزرگ برده بودت پارک و همینطوری دویده بودی و سر زانوت خراش کوچولویی برداشت و دل من کلی سوخت.

کلمه هایی که میگی جیزه (داغه ) بیم "(بریم) ماما (مامان ) بابا. دَ دَ ، مسی (مرسی) هستو بیشتر مفهوم چیزها رو بلدی . مثلا بهت میگم برو کفشتو بذار تو کمدت میری میذاری.

و یا اینکه سفره رو بنداز میندازی.

اینم بگم که تو فعالیتهای خونه کمک می کنی مثلا وقتی میام موهامو سشوار کنم میای پیشم و کمدشو می ریزی بیرون و بعد تک تک وسایلشو میدی به من که بذارم داخل کمد. بهت میگم برو سفره رو بنداز میری میندازی. خودت کمک می کنی رختخواب ببریم و میاریم. چند روز پیش خونه مامان زهره خودت دستمال دستت گرفته بودی و میز تی وی دستمال می کشیدی.  و یا جارو میکنی.

کاری که باهات تمرین کردیم مسواک زدنه که موفق شدیم و من مسواک ها رو آوردم تو آشپزخونه و اونجا با هم میزنیم و تو خیلی لذت میبری البته خیلی نمیذاری من با دقت برات مسواک بزنم.

تقریبا تمام غذاها رو دوست داری و میخوری.اما اصلا میونه خوبی با میوه نداری . حتی وقتی پوست میکنیم بهت میدیم بصورت چندش ناک دستت میگیری و میذاری تو دهن مامان بزرگ و یا من  و یا بابایی.

خوب چند روز پیش تولد شایلی جون بود و خیلی خوش گذشت و نی نی ها بودن و عمو موسیقی و شما هم حسابی اونجا دویدی و بازی کردی. البته مامان خیلی باید حواسش میبود که شما دست به چاقو و یا چیزی نزنی.

 

باهات گواش کار می کنم و علاقه داری به رنگ آمیزی و از وقتی که کلاس خلاقیت هم رفتیم بهکتاب علاقه نشون میدی و برات میخونم تمرکز میکنی.

خدا نکنه کسی بخواد بره از در بیرون حتما باید بری دنبالش. تازه جند روز پیش سوئیچ ماشین خاله مژگان رو دستت گرفته بودی و در خونه رو باز کردی و گفتی بیم و وقتی خاله برد شما رو تو کوچه دویدی سمت ماشینش تو از کجا ماشین خاله رو بلدی چیه؟

خیلی لوس لوسی شدی اینقدر که بهت میگیم لوسی لوسی لوسی لوسی. میایی سمت من و میگی ماما ماما منم بغلت میکنم تو هم سفت بغلم میکنی.

شبا هم که پیشم میخوابی سرتو میچسبونی به سرم و دستتو میذاری رو صورتم.

همچنان عاشق کارتون فروزن هستی و تبلیغ های جم جنیور/

اما چیزی که خیلی جالب بود علاقه تو به شو (کنسرت ) ادل بود آهنگ هلو رو خیلی دوست داشتی مخصوصا گام بالاشو میخندیدی.

مامانی همچنان شبا خیلی بیدار میشی و حتما برای 18 ماهگیت که پیش دکترت رفتیم بهش میگم و ازش میپرسم.

از سوغاتی بگم که خاله مهری جون بازم برات یه عالمه کادو فرستاد و همش به من میگه بگو نیروانا جون چی احتیاج داره واسش بخرم. برات کفش و شلوار و پد تب بر و انواع شربت های مولتی و استامینوفن و سرماخوردگی و چورابای ناز و خیلی چیزای دیگه واست فرستاده. دستش درد نکنه.

عاشقانه دوستت دارم مامانی خدا حافظت باشه.

واسه تولد شایلی برای اولین بار لاک زدی.

و در آخر نیروانای پارسال و نیروانای امسال

 

 





[موضوع : 15 تا 18 ماهگی]
تاريخ : شنبه 16 آبان 1394 | 11:04 | نویسنده : مامان حبه قند

نیرواناجونم دختر مهربون و دوست داشتنی من.

هفده ماهه شدی عزیزم.مبارک باشه.این روزا خیلی کارهای بامزه و جالب می کنی وقتی لباساتو عوض میکنم سریع میری جلو آیینه و دستتو به تنت میکشی و.میخندی. کلی میخندیم از این کارهات. و یا دیشب که اتو میکردم بهت گفتم داغه بعد خندیدی و گفتی جیز عزیزم شما این چیزا رو از کجا یاد گرفتی.  عزیزترینم خیلی علاقه داری تو خیابون خودت راه بری وقتی بیای بیرون از خونه خودت میری و دستتو از ما جدا میکنی و.اگه بیاییم سمتت فرار میکنی و آخر سر میفتی زمین. عزیزم ساز بلز و حلقه هاتو دوست داری و.خیلی با حلحلقه ها سرگرم هستی.

 

حرفهای نامفهومی میزنی که میخوای چیزایی رو به مبفهمونی مثلا وقتی بهت چیزی میدیم میگی دس یعنی دستت درد نکنه و یا بهت چیزی میدیم میگی مس یعنی مرسی.هنوزم به آب میگی اوووم و خیلی با مزه اس رفتارات.

مثلا دیشب دیدم جلو دستشویی دراز کشیدی و یه قسمت باریک از پایین در دستشوییمون بازه و.تو داشتی از اونجا بابایی رو.دید میزدی.

این چه کاریه آخه؟  

کاری که بلد شدی و دوست داری اینه که وقتی میاییم خونه در رو میبندی و خودت باز میکنی.  دوباره ما در میزنیم دوباره در رو باز میکنی.

کلاسهای شنای ترم اولت این هفته تموم میشه و شما مهارت اینکه سینه هات رو.آب باشه و پاهاتو من صاف بگیرم و حرکت بدم رو آب و با کمک من رو آب بخوابی و.پا بزنی و خودت بری بالای سکو و شیرجه بزنی و یا اینکه تنها البته لبا کمک بازوبند رو آب راه بری و.دوچرخه بزنی.

جدیدا دیگه از آهنگ لالایی و رو.دستامون تکونت بدیم خبری نیست. میذارمت کنار خودم چشمامو میبندم و.تو هم میخوابی.

 فعلا چیزی یادم نمیاد. اما فقط میتونم بگم دوستت دارم عزیز دلم.

 





[موضوع : 15 تا 18 ماهگی]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 10 صفحه بعد